یک عصر بارانی
خودکار آبی را پیدا نکردم ، چاره ای نیست هوا بارانی و باید نوشت . بوی شمعی که روشن است فکرم را متمرکز تر می کند همه در یک اتاقیم چهار نفر اما ، تنها ، مهدی خوابید علی مستند تلویزیونی نگاه میکنند و یداله هم ... افکارشان متفاوت است بازهم به خودم بازگشتم در عالم خیال اتاقی را تجسم می کنم شمع هایی که کوشه آن روشن است نور شمع قسمتی از دیوارهای چوبی را روشن تر میکند ودیوار همنوا با شمعهای کوچک میرقصد . ملافه سفیدی که بر دوش کشیده ام را محکمتر میکنم همچنان به محیط روبه رویم نگاه میکنم باز در خیالهای خودم غرق شده ام خیالهایی که پس هر یک دیگر نمایان است تا ابد و من همچنان گوشه اتاق .
رنج نامه ترنج در ٩ اسفند ۱۳۸۸ |
یادگاری ()
