شکوه اندوه

شادم که در شرار تو می سوزم شادم که در خیال تو می گریم

دیوانه

وقتی به دنیا آمده بود رابیاد می آورد . همه می گفتند دیوانه است تنها مادر و دائیش را دوست داشت ودیگران را تحمل می کرد .حتی دوبرادر کوچکش را ، هیچ وقت به کسی بی ادبی نکرد بجز وقتی که برادرانش اورا داخل حوض خانه قبلیشان انداخته سرش به لوله آب نمای وسط حوض خورد و شکست  فکر می کرد اگر آنها هم 17-18 ساله شوند دیگر کاری به کارش ندارند اما با مرگ مادر همه چیز بدترشد هفته ای یک ساعت کنار قبر مادر می رفت و دراز می کشید فکر می کرد سرش روی پاهای مادر است ، مادر با موهایش بازی می کند وابرو هایش را مرتب می کند همه چیز را مثل سابق برایش تعریف میکرد اما گریه نمی کرد تا مادر ناراحت نشود بعد آن طرف قبرستان می رفت سر پا می ایستاد وفقط به سنگ قبر پدر نگاه  می کرد یادش می آمد که یک شب  جلوی دوستانش مادرش را کتک زده بود وهمان شب هم مرد. دیگر از روز اول تولدش حرفی نمی زد داخل زیر زمین جایی برای خود دست و پا کرده بود وهیچ وقت از آنجا بیرون نمی آمد حتی وقتی که برادرانش صدایش می کردند فقط گاهی که دایی به آنجا سر می زد بیرون می آمد با آن بیرون هم می رفت ،‌حرفی برای گفتن نداشت اما خوب گوش می داد تا مو به مو برای مادرش تعریف کند چند باری دایی به او گفته بود باید بریم دکتر او هم سری تکان داده ورفته بود دفعه آخر دایی از اتاق دکتر بیرون آمده وبا نگاه کردن به او گریه اش گرفته بود همون موقع بود که فکر می کرد دیگروقتش رسیده رازش را به یکی بگوید احساس می کرد دیگر فردا از خواب بیدار نمی شود موقع برگشتن به دایی گفت : روز تولدم فقط مادرم بود و چند فرشته کوچک .


Weblog Themes By Pichak

<< ........ گذشته ها>>

راوی

گذشته ها

درباره ترنج


چه غریب ماندی ای دل،نه غمی نه غمگساری،نه به انتظار یاری نه ز یار انتظاری .............................................. به دنیای خیال زه من خوش آمدید



دریافت كد ساعت