شکوه اندوه

شادم که در شرار تو می سوزم شادم که در خیال تو می گریم

رویای نیمه کاره

به‌قلم مژده سالارکیا / برگزیده آبان ماه جایزه ادبی طهران

 

 

در را که باز کرد ، با صدای بلند گفت : « سلام !» پیرزن تمام تلاشش را کرد تا جوابش را بدهد اما فقط ناله ی ضعیفی از گلویش خارج شد . بسته های خرید را در آشپزخانه گذاشت و به طرف تختخواب مادرش رفت . پیرزن لبخند بی رمقی زد. دختر گفت : « مامان ، خوبی ؟» پیرزن سرش را تکان داد . دختر گفت : « می دونی امروز چه روزیه ؟ حالا می فهمی ولی نه اینطوری اول باید آماده بشی !»

مانتویش را از تن درآورد و دوباره گفت : « مامان خانوم ! لوس بازی هم ممنوع ! باید بریم حموم !»

پیرزن اخمهاش توی هم رفت . نه اینکه نمی خواست اما شرمش می شد . دختر توی این فکرها نبود . باید برنامه هایش درست انجام می شد .

پیرزن را از جایش بلند کرد و آرام آرام به سمت حمام برد . شروع کرد و اتفاقات روز را برای مادرش تعریف کرد . از بهم خوردن عروسی دوستش ، بچه دار شدن یکی از همکارها ، عاشق شدن آبدارچی و هزار تا حرف بی اهمیت دیگر را هم گفت و پیرزن فکر می کرد که بیچاره دخترش !

دختر به موهای مادر دست کشید و خواست که شامپویش کند . حس کرد هر روز حجم موهای مادرش کمتر می شود .پوست پیرزن هر روز چروکیده تر می شد . ترسی ناگهانی وجودش را فراگرفت اما چند دقیقه بعد از یادش رفت .

مادر را که حمام کرد ، روی تخت نشاندش . لباس راحتی نویی را به تنش کرد . صورتش را کرم زد و بعد گردنبند طلایش را گردنش کرد ، گونه هایش را سرخ کرد و کمی هم عطر به او زد . بعد گفت : « حالا خوب شد ! »

پیرزن فکر کرد که شاید پسرش می آید . مدتها بود ازش خبری نداشت . فکر کرد :« اگر آمد گردنبندم رو می دم که بده به زنش ، اینطوری دیگه می ذاره بیاد به دیدنم !» 

ناخودآگاه دستش به سمت گردنبندش رفت . تنها تکه طلایی بود که شوهرش  برایش خریده بود .

دختر موهایش را جمع کرد و بعد گفت : « خوب، حالا من می رم و همه چیز رو آماده می کنم ! »

به سمت آشپزخانه رفت و شروع کرد غذای رژیمی مادرش را با کمی حوصله درست کند تا شاید خوشمزه تر شود .

پیرزن به قاب عکس های کنار تختخوابش نگاه کرد . عکس عروسی پسرش بود ،عکس شوهرش و یک عکس دسته جمعی چهار نفره .

اگر پسرش امشب می آمد ... دلش خواست دخترش را ببوسد که می خواهد خوشحالش کند . دستش را دراز کرد تا عکس عروسی پسرش را بردارد و ببوسدش . دستش نرسید . فکر کرد : « تا چند ساعت دیگر خودش می آید ... خودش را می بوسم!»

از روزی که سر نوه اش داد کشیده بود ، دیگر ندیده بودش. فکر کرد که باید عکس نوه اش را هم کنار مابقی عکس ها بگذارد .

دختر شمع ها را نگاه کرد . با نگاهش تعدادشان را شمرد . کمی ترسید . به طرف آینه رفت . چروک های کنار چشمش را نگاه کرد . نتوانست تعدادشان را بشمرد . شانه هایش را بالا انداخت . دوباره رفت سروقت غذا کمی آبلیمو به هویج پخته شده اضافه کرد. احساس خوشایندی داشت . می توانست خوشحال باشد . به کیک تولدش نگاه کرد . ساده ی ساده ... بدون خامه . با خودش گفت : « بیچاره مامان ، حتماً این کیک ساده هم براش بده ! ... یه شب که هزار شب نمیشه ... اما نه ، شاید بهتر بود امسال هم هیچی نمی گفتم !»

بعد یادش آمد که امسال هم کسی تولدش را تبریک نگفته است . به طرف تلفن رفت ... شاید کسی زنگ زده باشد ! اما کسی زنگ نزده بود . پریز را کشید .فکر کرد بی مصرف ترین شیء توی خانه ، همین تلفن است .

نگاهی به سرتاپایش انداخت . با این لباس ها که نمی شد جشن گرفت ! به طرف اتاق رفت و کمد لباس ها را باز کرد .گفت : « مامان ، به نظرت من چی بپوشم ؟» و تنها بلوز و دامنی که داشت را برداشت و ادامه داد : « این خوبه ؟»

پیرزن با مهربانی نگاه کرد و سرش را به نشانه مثبت تکان داد . در نگاهش بیشتر از مهربانی ، تشکر موج می زد .

دختر لباسش را عوض کرد و به آشپزخانه رفت . غذای مادرش را کشید و آورد . پیرزن برخلاف همیشه با اشتیاق خورد . می خواست با تمام وجود تشکر کند . شادی عجیبی وجودش را گرفته بود : امشب پسرش می آمد !

دختر از اینکه مادرش غذا را کامل خورد ، احساس خوبی داشت ... فکر کرد :« حتماً مامان خودش می داند ... حتماً یادش هست ... حتماً ... »

ظرف غذا را به آشپزخانه برد . شمع ها را شمرد . سی و یک دانه ! سی و یک دانه شمع صورتی کوچک ! یکی یکی روی کیک چیدشان و هر کدام را که می گذاشت دوباره زیر لب شماره اش را می گفت : یک... دو ... سه ...

دلش می خواست از شدت خوشحالی جیغ بزند . هیچ کس حق نداشت شب زیبایش را خراب کند . می خواست بعد از مدتها شب تولدش را با مادرش جشن بگیرد .

شمع ها را روشن کرد و به طرف اتاق رفت . پیرزن صورت دخترش را پشت نورهای شمع دید . زیر لب گفت : « تولد منه ؟!» پس پسرش نمی آمد . بغض گلویش را چنگ انداخت .

دختر گفت :« امشب تولد منه دیگه !» بعد خندید . از همان خنده های همیشگی که می خواست مادرش را خوشحال کند . پیرزن به زور لبخند زد  اما شدت بغضش قوی تر بود .

دختر گفت : « مامان می دونی چند سالم میشه ؟ این شمع ها رو که فوت کنم می رم توی سی و دو سالگی !»

سی و دو سالگی ؟! لبهای پیرزن لرزید . به زحمت گفت : « چقدر بزرگ شدی !» بعد فکر کرد پسرش الان چهل ساله است !

دختر به قاب های عکس نگاه کرد . مادرش حرفی نمی زد . از تعجب مادرش فهمیده بود که یادش نبوده ! به عکس ها نگاه کرد ... خیلی تنها بود و این تنهایی به قدری برایش سنگین بود که این بار نتوانست شانه بالا بیندازد . احساس کرد قلبش آنقدر آرام می زند که هر لحظه امکان دارد بایستد . به شمع ها نگاه کرد که همین طور آب می شدند و کوتاهتر . دلش می خواست با تمام شدن شمع ها دنیا هم برایش تمام شود .

مادرش گفت : « چرا فوت نمی کنی ؟»

نفس عمیقی کشید . مادرش لبخند می زد . باز هم امید در روحش دوید .

فوت محکمی کرد . شمع ها خاموش شد .

پیرزن اشک هایش سرازیر شده بودند . دستش را به طرف گردنبند برد و به زحمت بازش کرد و به طرف دخترش گرفت : « تولدت مبارک !»

 


Weblog Themes By Pichak

<< ........ گذشته ها>>

راوی

گذشته ها

درباره ترنج


چه غریب ماندی ای دل،نه غمی نه غمگساری،نه به انتظار یاری نه ز یار انتظاری .............................................. به دنیای خیال زه من خوش آمدید



دریافت كد ساعت