شکوه اندوه

شادم که در شرار تو می سوزم شادم که در خیال تو می گریم

نمی دانم چرا؟

نمی دانم چرا؟

وقتی به تو می رسم آدم خوبی می شوم!


حال همه ما خوب است...

 سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نیامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست!
راستی خبرت بدهم
خواب دیده‌ام خانه‌ئی خریده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار … هی بخند!
بی‌پرده بگویمت
چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه
یک فوج کبوتر سپید
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
یادت می‌آید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟
نه ری‌را جان
نامه‌ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه،
از نو برایت می‌نویسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن!

 

(سید علی صالحی)


اینجا هوا سرد است...

اینجا هوا سرد است ، بسیار سرد...

دیشب که اشک هایم از گونه هایم می غلتید ، کم مانده بود یخ بزنند و روی انحنای صورتم بمانند

سریع پاکشان کردم ، ترسیدم شاید ردی از جایشان بماند 

خیلی بد می شد...

وقتی قبل از خواب خیال بهار را  می کنم بهتر می شوم

در خیال بهار تو را هم خیال می کنم

هستی...

می خندی...

زیباتر می شوی...

اما من نمی توانم باشم ؛

یعنی هستم و می خندم اما نمی توانم باتو بیایم ، بدوم یا دستت را بگیرم

فقط یک جا ایستاده ام و نگاهت می کنم

دلم میگیرد

اشک به چشمم می آید و خیالم پاره می شود

برمی گردم ...

هوا سرد است ...

خیلی سرد ...

اشک هایم هنوز هست .

 


سلاخی میگریست ، به قناری کوچکی دل باخته بود ...

 

سلاخی می گریست

به قناری کوچکی دلباخته بود...



این گوشه ...

من در این گوشه که از دنیا بیرون است

آفتابی به سرم نیست ...


سربالایی...

فقط خدا میدونه چقدر دلم گرفته ...

فقط خدا میدونه چقدر دنیا برام کوچک شده ...

قد همین شهر ، شاید کوچیکتر...

قد همین خونه ، شاید کوچیکتر...

قد همین اتاق ، شاید کوچیکتر...

قد همین لباس ، شاید کوچیکتر...

قد همین دلم ، شاید کوچیکتر...

 

 

 

 

خسته شدم ازاین سر بالایی...

کی تموم میشه ...


"to be,or not to be"

"to be,or not to be" . is the opening phrase of a soliloquy form william shakespeare,s play hamlet . it is the best-known quotation from the play and probaly in all literature but there is disagreement on its meaning , as there is of the whole speech.

 


یادش بخیر دوران کودکی ...

یادش بخیر دوران کودکی ...

یادش بخیر دوران مدرسه ...

یادش بخیر همخوانی های کلاس ...

باز باران با ترانه
با گوهرهای فراوان
می خورد بر بام خانه
یادم آرد روز باران
گردش یک روز دیرین
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان
کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرمو نازک
چست و چابک
با دو پای کودکانه
می دویدم همچو آهو
می پریدم ازلب جوی
دور میگشتم ز خانه
می شنیدم از پرنده
داستان های نهانی
از لب باد وزنده
رازهای زندگانی
بس گوارا بود باران
وه چه زیبا بود باران
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی, پندهای آسمانی
بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
زندگانی خواه تیره خواه روشن
هست زیبا, هست زیبا, هست زیبا

یادش بخیر قیصر امین پور ...


Weblog Themes By Pichak

<< ........ گذشته ها>>

راوی

گذشته ها

درباره ترنج


چه غریب ماندی ای دل،نه غمی نه غمگساری،نه به انتظار یاری نه ز یار انتظاری .............................................. به دنیای خیال زه من خوش آمدید



دریافت كد ساعت