اینجا هوا سرد است ، بسیار سرد...
دیشب که اشک هایم از گونه هایم می غلتید ، کم مانده بود یخ بزنند و روی انحنای صورتم بمانند
سریع پاکشان کردم ، ترسیدم شاید ردی از جایشان بماند
خیلی بد می شد...
وقتی قبل از خواب خیال بهار را می کنم بهتر می شوم
در خیال بهار تو را هم خیال می کنم
هستی...
می خندی...
زیباتر می شوی...
اما من نمی توانم باشم ؛
یعنی هستم و می خندم اما نمی توانم باتو بیایم ، بدوم یا دستت را بگیرم
فقط یک جا ایستاده ام و نگاهت می کنم
دلم میگیرد
اشک به چشمم می آید و خیالم پاره می شود
برمی گردم ...
هوا سرد است ...
خیلی سرد ...
اشک هایم هنوز هست .
رنج نامه ترنج در ۱٦ بهمن ۱۳٩٠ |
یادگاری ()
سلاخی می گریست
به قناری کوچکی دلباخته بود...
رنج نامه ترنج در ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ |
یادگاری ()
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آفتابی به سرم نیست ...
رنج نامه ترنج در ٢٠ دی ۱۳٩٠ |
یادگاری ()
فقط خدا میدونه چقدر دلم گرفته ...
فقط خدا میدونه چقدر دنیا برام کوچک شده ...
قد همین شهر ، شاید کوچیکتر...
قد همین خونه ، شاید کوچیکتر...
قد همین اتاق ، شاید کوچیکتر...
قد همین لباس ، شاید کوچیکتر...
قد همین دلم ، شاید کوچیکتر...
خسته شدم ازاین سر بالایی...
کی تموم میشه ...
رنج نامه ترنج در ۱٥ دی ۱۳٩٠ |
یادگاری ()
"to be,or not to be" . is the opening phrase of a soliloquy form william shakespeare,s play hamlet . it is the best-known quotation from the play and probaly in all literature but there is disagreement on its meaning , as there is of the whole speech.
رنج نامه ترنج در ٢٧ آذر ۱۳٩٠ |
یادگاری ()
یادش بخیر دوران کودکی ...
یادش بخیر دوران مدرسه ...
یادش بخیر همخوانی های کلاس ...
باز باران با ترانه
با گوهرهای فراوان
می خورد بر بام خانه
یادم آرد روز باران
گردش یک روز دیرین
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان
کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرمو نازک
چست و چابک
با دو پای کودکانه
می دویدم همچو آهو
می پریدم ازلب جوی
دور میگشتم ز خانه
می شنیدم از پرنده
داستان های نهانی
از لب باد وزنده
رازهای زندگانی
بس گوارا بود باران
وه چه زیبا بود باران
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی, پندهای آسمانی
بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
زندگانی خواه تیره خواه روشن
هست زیبا, هست زیبا, هست زیبا
یادش بخیر قیصر امین پور ...
رنج نامه ترنج در ٦ آبان ۱۳٩٠ |
یادگاری ()
دوباره سیبی بچین هوا
من هم خسته ام
بگذار از این دنیا هم بیرونمان کنند.
رنج نامه ترنج در ۱ آبان ۱۳٩٠ |
یادگاری ()
زندگی شاید همین باشد ...
کودکی
نوک انگشتی فرو برده به آب و بازی کودکانه با ماهی
گذری از کوچه تنهایی و خط ممتد روی دیوار آجری و تق ...صدای درب قدیمی خانه شان
رفتن و رفتن و رفتن تا ته کوچه و هی برگشتن ...
کودکی ...
هی فلانی زندگی شاید همین باشد ...
...........................................................................................
اشتیاه کردم
باید در همان سن و سال می ماندم
رنج نامه ترنج در ۱٤ مهر ۱۳٩٠ |
یادگاری ()